هویت و دموکراسی

مقالات و موضوعات خودم

هویت و دموکراسی

مقالات و موضوعات خودم

آیا هاشمی با شعار سربازی جان برکف اسلام به ریاست جمهوری و رهبری خواهد رسید

شورش شهباز/ همیشه بر حسب عادت دیرینه ی نظام، چند ماهی قبل از انتصابات فرمایشی کاملاً مهندسی شده، بازاری داغ رسانه ای داخلی و خارجی به خود گرفته و در ساز و کرناها دمیده می شود . در طی جریان فراز و فرود هدایت آراء و ریختن آبی بر آسیاب نظام، جهت گیریهائی با فیگورهائی که تمامی شخصیتهای آنان از یک آبشخور ایدئولوژی(ولایت مطلقه فقیه) رفع عطش فکری می کنند، پای در میدان جابجائی هرم قدرت می گذارند.

در این اثناء ناز و افاده هائی با مانورهای غیرحرفه ای و کاملاً عوامفریبانه شخصیتهای پس پرده قرارگرفته یا موجود در صحنه ی سیاسی نظام بعمل می آید. دیده شد که جناب هاشمی رفسنجانی که اکنون ریاست شورای تشخیص مصلحت نظام خودساخته اش را بر عهده دارد باکرشمه ای عجوزانه و آنچه که نامش را رایزنی و گرفتن اجازه از مقام معظم نامید، در مانورهای تکراری سالیان متمادی که خود وی و همنوعانش(بدون تغییر تاکتیکی) در آخرین ساعات مهلت ثبت نام برای انتصاب در پست ریاست جمهوری حاضر و ثبت نام نمود.

بعد از هیاهوئی و هماهنگی با جریان اصلاحات و گرفتن موافقت مشروعیت از رهبری بالاخره می خواهد به صحنه ی پای نهد.

جناب هاشمی در طول بر سر کار آمدن نظام اسلامی تا کنون یکی از مهره های اصلی شکل دهنده ی مهندسی نظام بوده و هست. در کشاکش کسب قدرت و رانت خواریهای سایر جناحهای موجود در رأس قدرت و دیکتاتوری محض ایشان در تصرف تمامی قلمروهای قدرت سبب شد تا سایرین سری در گریبان فرو برده و از فرصتهائی انتصاباتی(بنام انتخابات) وی را بدلیل استفاده های بی حد و حصر اطرفیانش به خصوص اعضاء خانواده اش، مقداری به عقب برانند.

محافظه کاربودن شخصیت هاشمی بر کسی پوشیده نیست. ایشان دارای چند پهلوئی در گفتار است و در عرصه ی سیاسی در گذشته میدانست چگونه میدان سیاست را قبضه نماید.

برخی از جریانها با ثبت نام وی برای کسب ریاست جمهوری فرمایشی نظام لب گشوده و برای وی دل سوزاندند که شکستی سیاسی در این کهن سالی بر او وارد شود.

هاشمی اینبار دون کیشوت وار به میدان آمده است. زیرا غرور سیاسی و گردانندگی خمیه شب بازی نظام از پشت پرده وی را مجاب نمی کند که هیچ، ترس آنرا دارد که تمامیت خواهان دیگری همچون خود وی که زمزمه های در مورد شورای تشخیص مصلحت نظام نیز بر لب دارند، او را از صحنه رانده و در این کهن سالی که طبیعتاً هر انسانی بدان پای می گذارد نازک دل می شود، دچار ملول خاطری گردد.

هاشمی اقدام به صدور بیانیه ای نموده و در آن بر سرباز جان برکف اسلام و انقلاب تأکید دارد!. ولی ایشان غافل از این است که یک سرباز باید دارای پتانسیلیهائی باشد تا به میدان رزم برود. مسئولیتهایش در طول چند دهه ی گذشته، جز فلاکت و سرمایه اندوزی و رانتخواری جناحها موجود در هرم قدرت برای مردم هیچ جوانب مثبتی در بر نداشته باشد. در تمامی سخنانش مصراً بر حفظ نظام و انقلاب تکیه دارد. اما هیچگاه بدین نیندیشه که حفظ این انقلاب و نظام به چه قیمتی تمام شود!؟.

مردمی را فهیم و وفاددار خطاب می کند که اقدامات غلط چندین ساله ی خود وی وهمدستانش که در هر برهه ای برای رسیدن به قدرت از آنان استمداد طلبیده اند، ولی در کشاکش زندگی روزمره مردم را تنها و در قهقرای فساد اجتماعی غرق و در کسب امرارمعاشی همچون علیلانی رها کرده اند.

اقشاری را مورد خطاب قرار میدهد که هر کدام به نوبه ای دچار خسرانی شده و برای تعیین سرنوشتی با درآویختن درخواست فضلا آنرا وظیفه ی خطیر بر می شمرد!. قومیتهای را مورد اشاره دارد که وضعیت اعدامهای آنان و اتهامات وارده بدانها بعنوان حامیان دست اجانب بر دنیا آشکار است.

دم از مکتب حسین میزند که خود وی نظاره گر آن بود در روز عاشورا چگونه چماقداران نظامی که وی آنرا اسلامی می خواند، مردم را زیر گرفتند. آیا چنین چیزی باز بر می گردد به دشمنان دانا و دوستان نادان این نظام پربرکت!؟.

هاشمی در مبارزه با مخالفان ناکارآمدی نظام اسلامی می خواهد به میان آید. شاهد هستیم که در طول این چندین سال نظام پربرکت سبب شد تا ایران در کجای جهان امروزی قرار گیرد. آیا در تمامی دنیا چنین مرسوم است که شکستهای پیاپی همیشه پیروزی خوانده می شوند!؟.

دیگر این شعارها رنگ و بوئی برای دشمنان دانا ندارد. فقط می توان وابستگان به قدرت و جیره خواران را بدان مجاب کرد که همچون ذوالاکتافهائی در غل و زنجیره بی وجدانی و سودبری بیشتری قرار گرفته اند.

شعارهای اسلامی برای اداره ی حکومتی که فاسد آن از دوره ی معاویه و سایرین(که همیشه بر منبرها مساجد بانگ زده می شود) فزونتر و توقعی نمیرود که بازتابی آنچنانی داشته باشد تا بتواند خواسته ی کاهنان کهن سال ایران را برآورده کند. هرچند انتخاباتی برای کسب قدرت در بین ازمابهترانی که با اجازه آنان باید نفس بکشیم در ایران سالهاست صورت می گیرد، رسوائیهای قبل و بعد از ردشدن از فیلتر کاهنان شورای نگهبان و اجرای این انتصابات بر کسی پوشیده نیست. همین دوره ی قبل این انتصابات بود که خود وی بسیار محتاطانه لب بر اعتراض گشود و به خدا پناه برد.

حال با چنین شعارهای پوسیده ای و ماهیت نظامی که براساس مصلحت کاهنان قم استوار است، چگونه می تواند جلب نظر کند!؟.

البته اگر مهندسی خوب سپاه پاسداران و تدارکات پشت پرده و وعده وعیدهای داده شده به مقام معظم(که نمایندگی خداوند را در کره زمین دارند) صورت گرفته باشد، می تواند با چندین ضریب کردن هر رأی بدین مقام برسد تا در این کهن سالی آزرده خاطر نگردد و همچون مقام معظم از سکوی ریاست جمهوری بر کرسی نمایندگی پروردگار بعد از فوت ایشان تکیه زند.


زمانی برای شکستن غرور یک سیاسی کورد



شورش شهباز/ مدت یک ماهی بود که بدلیل خستگی مفرط کار ترجمه ی خبر و مقاله که معمولاً بدلیل آواره گی از روی ناچار مجبور بودم بطور روزانه و بی وقفه و بدون تعطیلی کار کنم، باعث آن شد تا دستانم از ناحیه ی آرنج تا به پنجه، دردی را متحمل شوند. بدان توجهی نکردم و کماکان به کار تایپ و ترجمه ی طاقت فرسای شبانه روزی ادامه دادم. بدین فکر می کردم که باید امرارمعاشی داشته باشم. همیشه از این می ترسیدم که کارفرمایم مرا از کار اخراج کند و با تلفنهای ممتدش، هر خواسته ای را که داشت، بدون چون و چرا و همانند روباتی اجرا می کردم.

خلاصه در اواخر ماه گذشته میلادی، دستانم دیگر نای ادامه ی کار را نداشتند و ورم آنان فزونی یافت. دیگر دستانم فرمان مغزم را برای کار بیشتر تحمل نکردند و با درد بسیاری که داشتند از حرکت باز ایستادند!. حقوقی که دریافت می کردم در آن حدی نبود که با توجه به کرایه ی خانه و سایر هزینه ها پاسخگوی آن باشد تا اواخر ماه چند پاپاسی در جیبم باقی بماند.

از سوی دیگر تلفن همراهم نیز شارژی نداشت تا به صاحب کارم زنگی بزنم و بگویم بیمارم!.

بهرحال... یکی از دوستان برای احوالپرسی به من زنگ زد و بدو گفتم: برایم شارژی تلفنی بفرستد.

دو روز بود که کار نکرده بودم و پولی در دسترسم نبود تا جهت معالجه به دکتری مراجعه نمایم. با دست یابی به کارت شارژی از سوی دوستم، اقدام به تلفنی کردم...

بهر حال با عذرخواهی از ایشان که دو روز بدلیل بیماری کار نکرده ام، از او عذرخواهی نمودم که دیگر توان ادامه ی کار را ندارم...

بدین منوال ماندم. همکاری روزنامه نگار که در رابطه با ترجمه ای مقاله ای که نیمه ی آنرا ترجمه و برایش ارسال داشته بودم و نیمه ی دیگر آن بدلیل تراکم کار بی وقفه ی شبانه روزیم باقی مانده بود، با من وارد خوش و بشی شد.

از او پوزش طلبیدم که بیمارم و نمی توانم مقاله ای چندین صفحه ایش را که نیمه آنرا ترجمه کنم بدلیل بیماری و دستهای ورم کرده ام به پایان برسانم. ایشان نیز بابت سلامتی من ناراحت شدند و گفتند چرا به دکتر نمیرید!؟. من نیز بی ریا بدو گفتم: چیزی در بساط ندارم تا به دکتر بروم.

فوراً دست بکار شد و از طریق یکی از مسئولان سندیکا که خود وی نیز یکی از اعضاء شورای سندیکا است، اقدام به تماس تلفنی با من نمودند. النهایه اینکه، مرا به سندیکا معرفی و با وزنی صد کیلوئی به سندیکا رفتم و با نوشتن درخواستی، مقداری پول دریافت و فوراً اقدام به مداوا نمودم. از بیمارستانهای دولتی ترس داشتم. زیرا اخیراً در پی اقدامی یکی از بیمارستانها، سی بیمار چشمی را بجای شفا کور کرده بودند!.

بعد از زنگ زدن به دوستی که دکتر است و در شهرستان دیگری اقامت دارد، قضیه ی بیماریم را بدو گفتم. دوست دکتر من نیز فوراً گفت: آزمایشاتی باید بگیری. من نیز چنان کردم و به نزد آزمایشگاهی خصوصی رفتم و با تماس تلفنی دکتر دوستم به کارمند آزمایشگاه گفتند که باید چه آزمایشهائی از من بعمل آورد!؟.

آزمایشات انجام شد. به دوست دکترم زنگ زدم. ایشان گفتند برایت دارو می فرستم. من نیز قبول نکردم و راهی شهر محل اقامت ایشان شدم. بعد از نگاه کردن به چند برگه ی آزمایشم که از پشت تلفن خانم آزمایشگاهی برایش خوانده بود و اینک حضوراً آنانرا دید، گفت: عفونتی کهنه در خونت هست و باید مدتی به استراحت بپردازید. نسخه ای برایم پیچید و دستوراتی داروئی داد...

به خانه بازگشتم و طبق دستور دوست دکترم اقدام به مصرف دارو نمودم. سر ماه گذشت و خبری از پرداخت حق الزحمه ی یک ماهه ام نبود. بالاخره صبر پیشه کردم و در روز دوم ماه تلفنی به صاحب کارم کردم. با او احوالپرسی کردم و حالش را جویا شدم. با حالتی که ناراحت نشود جویای حق الزحمه ام شدم و ایشان فرمودند که برو پیش فلانی بگیر. چند روزیست بدو داده ام. چرا نرفتی بگیری؟ گفتم: نمیدانستم!. فرمودند: فرق من با شما در اینه!؟.

بعد از دریافت حق الزحمه یک ماهه ام، فوراً به آن مسئول سندیکا زنگ زدم تا پولی را که ایشان زحمت هماهنگی آنرا کشیده و سندیکا به من داده بودند، پرداخت نمایم. در پاسخ گفتند: نه، نیازی به پرداخت آن نیست. در زمان برقراری تماس تلفنی ایشان با بنده و رفتن من به سندیکا، چنین فکر می کردم که این وجه بعنوان قرضی به من داده می شود نه اینکه...

بهرحال بعد از شنیدن چنین سخنانی از جانب این استاد عزیز، تلنگرهای خورد شدنم را حس کردم!.

دیگر غروری سیاسی برایم باقی نماند. شخصیتم همچون لیوان شیشه ای که از بلندی بر زمین فرود می آید، خورد شد. اکنون که چند روزی از این مسئله می گذرد بدین فکر می کنم: آیا من نوعی با چنین زخمهائی که بر روان ما فرود می آید و تحقیر می شویم، کجا ایستاده ایم!؟. آیا برای هدفی که نیم بیشتر از آن رویائی بیش نیست تا به چه اندازه باید پستی و رذالت کشید!؟.

بنده بعنوان کسی که هیچ توان مادی که ندارم و از لحاظ معنوی نیز روز به روز خردتر می شوم، چگونه می توانم به آزادی حداقل برای خودم بیندیشم!؟.

اما از سوی دیگر بدین می اندیشم که همچون قطره ای در دریای بیکران امواج که گم و ناپدید می شود، من نیز باید خورد شوم تا کورد و کوردستان به آزادی برسد.


روابط دیپلماتیک و سیاسی کورد و اصول و قواعد سیاست جهانی


شورش شهباز/ همه ی ما کوردها در هر بخشی از کوردستان و هرجائی از دنیا باشیم(با تمامی احزابی که داریم)، مدتیست پروسه ی مسئله ی حل قضیه ی کورد در ترکیه را با ولع و حرص خاصی پیگیری و هر آن در انتظار گشایش گره های بیشتر و آب شدن یخهای منجمد چندین دهه ای حقوق پایمال شده ی این بخش از ملتمان هستیم. به هر حال ما کوردها بجای آنکه ذکائی آنالتیکی یا سنتزی از آنرا در ذهن داشته و پرورانده باشیم، بدلیل اینکه بیشتر ذکاء عاطفی قوی یا به عبارت دیگر ژنی مشترک دادخواهی داشته و تحت ستمی همگون واقع شده ایم، با هر پیشرفتی(البته نه توسعه ای) در هر بخش از کوردستان در مورد رسیدن بخشی از ملت کورد به مطالباتش بسیار مشعف و تبسمی بر لبان تک تک ما ظاهر می شود که گوئی قهرمان تمامی صحنه های رسیدن به چنین موقعیتهائی خودمان بوده ایم!.

اگر کمی به عقب بر گردیم قبل از این، کوردهای عراق(که نام جنوب کوردستان را بدانها اطلاق نموده ایم) به اتونومی محلی دست یافتند. این دولت محلی کوردی که بابت آن خون صدها هزار انسان از جنس ما ملت کورد برای آن ریخته یا در گورهای جمعی زنده به گور یا انفال شدند، اکنون با گذار از مرحله ی مشروعیت به مرحله مقبولیت گام نهاده است. طبق قانون اساسی و پرتوکولهای موجود در بین دولت مرکزی عراق با حکومت اقلیم کوردستان، این حکومت محلی در چارچوب عراقی یکپارچه قرار گرفته و به حیات سیاسی ادامه میدهد. از نظر روابط بین المللی و عرف دیپلماتیک در قالب عراق با یکسری امتیازاتی که در قانون اساسی عراق بدین منطقه ی خودمختار داده شده، برخورد می گردد. پس براساس ساختار واقعیت سیاسی این بخش از کوردستان نمی تواند براساس مصالح حزبی یا گروهی و حتی رهبری یا شخصیتی یا تابعیت از احساسات ملی آنهم از نوع کوردی رفتار نماید. برای این بخش از کوردستان چارت و قواعدی سیاسی و دیپلماتیک تعریف و باید براساس آن گام بردارد و در غیراینصورت اگر تمایلات احساسات ملی که در عالم سیاست دیپلماتیک برای آن تعریفی برای ملت کوردی که تجزیه شده و هر بخش آن تحت امر دولتی قرار دارد وجود ندارد عمل نماید، فوراً به نقض تمامیت ارضی و مداخله در امور سایر کشورها به خصوص همسایگانی که همنوعان کوردش در آن سکونت دارند متهم می شود!.

آنکه محرز است این حکومت محلی کوردی در قالب عراقی یکپارچه تا کنون در مسیر سیاست دیپلماتیکی که پیروی نموده است، موفق عمل کرده و خرده گرفتن و انتقادی از ناحیه ای سیاسی و دیپلماتیک برآن وارد نیست و اگر گلایه ای و نه انتقاداتی بدان، فقط جنبه ی عاطفی و عرقی همنژادی داشته که تعریفی در روابط دیپلماتیک و منافع سیاسی و اقتصادی مردمی در محدوده ائی جغرافیائی کشوری مستقل تا کنون برای آن ارائه نشده است.

بدین منوال نتیجه می گیریم داشتن روابط حسنه با سایر دولتهائی که بخشی از کوردستان در آن قرار دارد و مواضعی برعکس یا ناهمگون با مواضع احزاب یا جریانهای آن بخش از کوردستان و نامتقارن بودن براساس این اصل روابط دیپلماتیک است که برای تمامی کشورهای جهان لازم الاتباع بوده و باید پیروی گردد(هرچند در برخی جهات حکومت اقلیم کوردستان و رهبران سیاسی آن این اصول را رعایت نکرده و برخی مواقع با پیروی از عاطفه ی کوردگرائی اقدام و گامهای مثبتی در حل مسئله ی کورد سایر بخشهای کوردستان را نیز برداشته اند).

در کشاکش بهارعربی و کشیده شدن دامنه ی آن به کشوری بنام سوریه که ساکنانی کورد در آن وجود دارند و ما کوردها برآن نام غرب کوردستان را نهاده ایم، فرصتی همچون ضعف و زوال دولت مرکزی عراق برای قبول خواسته های کورد با روشی نیمهً شبیه در سوریه برای کورد ایجاد شد. این بخش از ملت ما و رهبران سیاسی که داشتند، درایتی به خرج داده و با الهام و کسب تجارب از حکومت محلی کوردستان در عراق، اقدامی جالب بعمل آوردند. سران سیاسی غرب کوردستان ما از دودستگیها و درگیریهای در بین سنی مذهبان و علویان حاکم را مغتنم و ابتکار و اقدام جالبی بعمل آوردند. این اقدام آنان واقعاً جای بسی ستایش دارد. در حالیکه سنی مذهبان تندرو با دولت بشار علوی درگیر بوده/هستند با در پیش گرفتن روندی منفعت طلبانه و در نظر گرفتن اختلافات دول همسایه با دولت بشار، از آب گل آلود ماهی گرفته و بدون خونریزی مناطق کوردی را تحت فرمان در آوردند که هم از کنترل دولت بشار این مناطق را خارج و هم از به کنترل درآمدن این مناطق توسط مخالفان مسلح تندروی سنی مذهب بشار موسوم به ارتش آزاد سوریه ممانعت بعمل آوردند. درگیرودار ادامه ی جنگ داخلی در سوریه، کورد در این بخش توانست با سازماندهی و ایجاد ارتشی کوردی، مواضع خود را در اکثر مناطق کوردنشین سوریه استحکام بخشد. حال سرنوشت این بخش از کوردستان ما نیز درحال حاضر نیمه روشن است. ولی در صورت برقراری دولتی مرکزی همچون دولت بغداد در این کشور که امکان آن وجود دارد و برخلاف سایر دیدگاه ها، پارادایم موجود در عرصه ی سیاست بین المللی کنونی که چیزی بنام تجزیه خاک سوریه را در ذهن نمی پروراند و سایر دول عربی که تحت عنوان اتحادیه ی عرب سازمانی دارند، این دیدگاه را صرفاً بدلیل ذهنیت و مواضعی منفی که نسبت به کورد دارند بر نمی تابند، احتمال ایجاد منطقه ای خودمختار دیگری در بهترین حالت همچون حکومت اقلیم کوردستان وجود دارد. با نگاهی با سیاستهائی ابرقدرتها در رأس آنان آمریکا، فعلاً چراغ سبزی برای ایجاد چنین منطقه ای خودمختار دیده نمی شود و اغلب دیدگاه ها چراغ زردی است که براساس شرایط و بازتعریفی براساس منافع آنان بستگی داشته و قرمز و سبز شدن این چراغ برای کورد(سوریه) مشروط بدان است.

البته رسیدن کورد در این بخش از کوردستان به اداره ای محلی غیرقابل پیش بینی برای تمامی احزاب کوردی و حتی عرصه ی سیاست بین المللی بود. ولی قرار گرفتن در برابر حقیقتی موجود، گام نخست را برای رسیدن به مشروعیتی بعد از پایان درگیریها در بین دولت دمشق و سنی مذهبان تندرو ایجاد کرده است. بایستی در انتظاری سیاسی فرو رفت تا ببینیم جانشینان اسد چه علوی یا سنی مذهبان یا طیفی سکولار که بر حسب شرایط مقبول ابرقدرتها به صحنه سیاسی سوریه خواهند آمد و اینکه چگونه در قانون اساسی تدوین شده ی جدید با غرب کوردستان ما کنار خواهند آمد، مرتبط خواهد بود!. با چنین ابهاماتی در مورد سرنوشت این بخش از کوردستان در حال حاضر در صحنه ی نمایش سیاسی روابطی دیپلماتیک با دولتهای همسایه سوریه که کوردهای همنژادشان درغالب کشورهای آنان سکونت دارند دیده نمی شود و اگر روابطی وجود داشته باشد که معمولاً چنین روابطی در حالت خفا برقرار می گردد، بعد از تعریف منافع متقابل و رسیدن به هدف(حکومت محلی کوردی) این بده بستانها حالتی دیپلماتیک رسمی به خود گرفته و آشکار خواهند شد.

به ترکیه بر می گردیم. آنچه که بر کسی پوشیده نیست و کاملاً عیان است مسئله ی حقوق کورد در این کشور است و تاریخی دور و درازی دارد و نیازی به توضیحی مفصل ندارد و فقط بدین بسنده می شود که کورد این کشور بعداز فروپاشی سلطه ی امپراطوری عثمانی تا کنون حتی بطور محلی نیز نتوانسته است به زبان مادری خود تکلم نماید. ملیتی برای کورد در ترکیه تعریف نشده و براساس قانون اساسی کنونی این کشور، ترکیه امروزی کشوری است که تمامی مردمان آن دارای یک ملیت ترک با یک زبان و یک پرچم و یک دولت واحد می باشند.

در این کشور که بخش اعظمی از کورد که آنرا شمال کوردستان ذکر می کنیم، سکونت دارند. مبارزاتی پی در پی در این بخش روی داده است. در نهایت نیز آخرین پرچمدار مبارزات حق طلبانه ی کورد توسط حزب کارگران کوردستان برافراشته شد و اکنون نیز در گیرودار رسیدن به سر منزل مقصود است.

تمامی احزاب کوردی در برهه های زمانی مختلف با شعار دشمن دشمن من دوستم می باشد، روابطی را با دولتهائی که چهاربخش کوردستان تحت کنترل داشته اند، ایجاد کرده اند. آنچه که عیان است این چنین روابطی نیز در تضعیف دشمنانشان در خواستگاه سیاسی آن بخش از کوردستان(بجز شرق کوردستان) پیامدی مثبت برای آنان در پی داشته است و نتیجه ی دلخواه را از آن کسب کرده اند.

حالیه کاملاً مبرهن است در پروسه ای که کورد در ترکیه وارد آن شده، مراحل ابتدائی ایجاد زمینه برای ورود به مراحل کسب مشروعیت می باشد. در ترکیه زمزمه ی ایجاد تغییرات در قانون اساسی و اینکه پاشنه آشیل ترک برای ورود به اتحادیه اروپا مورد اصلی آن مسئله ی کورد است، وجود دارد.

دولت ترکیه از سوی دیگر مورد فشار منطقه ای قرار دارد و می خواهد با استفاده از نوستالوژی امپراطوری عثمانی در خاورمیانه، مجدداً با فرمی جدید وارد صحنه ی سیاست بین المللی شود. درواقع می خواهد با یک تیر دو نشان بزند!. از یکسو با ورود به اتحادیه ی اروپا که آرزوی دیرینه ی ترکیه برای خلاصی از آسیائی بودن و رسیدن به تجدد اروپائی است و از سوی دیگر نیز زیربناهای اقتصادی در جهت شکوفائی اقتصادش که یخشی از آن را اقلیم کوردستان تأمین می کند، بکار گیرد. پس عقلانیت سیاستمداران ترک بدین بلوغ رسیده است که بدین جنگ طاقت فرسای هزینه بردار با کورد خاتمه و وارده پروسه ای بنام صلح با طلایه داران مبارز کورد در کشورش گردد.

حال وقتی که حزب کارگران کوردستان از حالت مبارزه ی مسلحانه خارج و همچون سایر احزاب در اقلیم کوردستان وارد مشروعیتی سیاسی در کشور ترکیه شود و در قالب کشوری بنام ترکیه قرار گیرد. شعاری بنام چهار بخش کوردستان در کجا جای خواهد رفت!؟. در عرصه ی سیاست دیپلماتیک روابط بین المللی و قانون اساسی کشور ترکیه آیا چنین چیزی قابل قبول است که من کورد از سایر بخشها وارد عرصه ی سیاسی ترکیه شوم!؟.

مرحله ی مبارزاتی شعارهائی دارد که تماماً حماسی است و جائی در عرصه ی سیاست جای گرفتن و کسب مشروعیت از ساختار سیاسی حاکم و آنهم نه از نوع انقلابی ورود به عرصه ی سیاسی، بلکه برای رسیدن به مشروعیتی برای قبول کردن کورد بعنوان ملیتی که دارای زبانی متفاوت و فرهنگی متفاوت است، جائی نخواهد داشت.

برای مثال: زمانی که چه گوارای آرژانتینی در آن بهبوهه ی اوج صف آرائی بلوک شرق توانست در انقلاب کوبا جای گیرد، مدت زمان کوتاهی توانست بعنوان ریاست بانک ملی و وزارت صنایع کوبائی را که رهبری آن فیدل کاستروی همرزمش رئیس جمهور آن بود، برعهده بگیرد. حال در ترکیه ای که کورد اقلیت است و رئیس جمهور آن همرزم کورد مشروعیت خواه نیست، چگونه کوردی مبارز دارای تابعیت کشور دیگری در پستی سیاسی حتی محلی قرار گیرد!؟.

داشتن شخصیتی فرامنطقه ی و مبارز بودن برای هر انسانی قابل تقدیر است و این اشخاص بی نظیر، اسطوره ها و سنبلهائی از ارزشهای والای اخلاق انسانی برای دفاع از هر مظلومیتی در برابر ظالمان می باشند. ولی پروسس سیاسی و تعاریف و قوانین و قواعد حقیقت جهان سیاست چنین موضوعاتی را بر نمی تابد. شاید چنین اسطوره ها و قهرمانانی برای مدتی مورد الطافی قرار گیرند، ولی اجازه ی ورود به جهان سیاست و قواعد آن در کشوری که تابعیت آنرا ندارند، تقریباً غیرممکن به نظر میرسد. مثال دیگری ذکر می کنم: نویسنده ای ترک تبار اسماعیل بیشکچی کتابها و نگارشات وی در دفاع از کورد در ترکیه و تحمل زندانهای طولانی مدت وی بر سر مسئله ی کورد در ترکیه بر کسی(حداقل بر ما کوردها) پوشیده نیست. زمانی که وی به اقلیم کوردستان دعوت شد، بعنوان یک لابی و مدافع سرسخت کورد مورد استقبال گرم قرار گرفت. به این حامی و مدافع کورد جوایزی به رسم یادبود اهداء شد. ایشان نیز که آرزوی دیدن دولتی کوردی را داشته اند، چنین متوقع نبودند که پستی یا مقامی را در حکومت اقلیم کوردستان احراز نمایند. پس اصول سیاست بین المللی معیارهائی دارد که برخلاف شرایط مبارزاتی است و اگر دیده می شود در کشورهای اروپائی نمایندگانی کورد یا از سایر ملیتهای خاورمیانه وارد پارلمان کشورهای اروپائی یا اتحادیه ی اروپا می شوند، قوانین اساسی این کشورها و تعریف آنان نسبت به شهروند بودن متفاوت و مراحلی بنام رنسانس را در پیشنیه ی تاریخ ذهنیت سیاسی خود دارند و از آن گذار نموده اند، ولی بازهم با این حال برای جای گرفتن در پستهای حساس دولتی و سیاسی دارای ضوابطی مختص و خاص خود هستند که محدودیتی را برای شهروندان مهاجر در این کشورها ایجاد کرده است(البته اینرا نیز فراموش نکنیم که در روند دمکراسی خواهی نیز همیشه مدلها و مکاتب اروپائی مورد نظر ماست و از آنان الگو برداری می کنیم). حال از این اصول بگذریم در خاورمیانه ای قرار داریم که ترکیه و ایران و عراق و سوریه ای که کورد در آن قرار دارند، تعاریف و قوانین آنان نسبت به کورد و حتی نحوه ی اداره و روند پروسس سیاسی در کشورهایشان جای بسی تأمل دارند.

در خوش بین ترین حالت، زمانی که کورد در ترکیه بعد از کسب مشروعیت به اتونومی برسد، شاید همچون حکومت اقلیم کوردستان جنبه های عاطفی و عرق احساساتی از نوع کوردی را نسبت به شرق کوردستان(ایران) بعمل آورد، ولی دیگر این چنین اجازه ای به شمال کوردستان ما در قالب کشور و دولت ترکیه داده نخواهد شد تا در مورد کوردهای همنژادش در ایران مداخله ای سیاسی بعمل آرود. آنزمان روابطی به عنوان حسن همجواری و مستحکمتر کردن روابط دوجانبه و منافع مشترک سیاسی طرفین در لوحه ی کار سیاسی قرار خواهد گرفت.

نظرات عامیانه و غیرکارشناسانه ای برخی که الفباء سیاست را نخوانده وهمانند قارچی بطور ناگهانی در زمین میدان سیاست کوردی سر از خاک برآورده اند، نه تنها باعث مضحکه شدن و توهین به تمامی رهبران و سران سیاسی کورد است، بلکه تحقیر کردن شعور ملتی می باشد که برای رسیدن به خواسته های کاملاً مشروعش هنوز قربانی میدهد.


برمن خورده نگیرید بدین دلایل عاشق کوردستانم


شورش شهباز/ با ترانه ای که از یکی از کانالهای کوردی با لهجه ی شیرین کرمانجی پخش می شود. باز هم احساساتم طغیان می کند و ناخواسته دست بر کیبوردم میبرم و شروع به نگارش می کنم. به کورد بودنم فکر می کنم. به رهبرانم، از هر کدام از آنان، نشانه ای بر تارک سلولهای مغزم نقش بسته است.

شیخ محمود برزنجی را بدلیل دست ندادن به انگلیسیها که آنان را نجس میدانست و پیچیدن دستش در پارچه ی، رسم و ادب دست دادن را بجای آورده است(برخلاف نظر دیگران که آنرا از دیدگاهی مذهبی می پندارند)، بنده آنرا از درایت شیخم میدانم که استعمارگر را نجس تلقی کرده است.

به رنگ پیشوایم رئیس جمهور کوردستان نگاهی در افکار می اندازم، شهامتش در پایبندی به سوگندش در ماندن کنار ملت کورد تا مرگ، در ذهنم تداعی می شود.

به دیگر سوی آرشیو سلولهای خاکستری مغزم کلیک می کنم، صفحه ی ملا مصطفی بارزانی باز می شود، فوراً فکرم بسوی شهامتش و در رکاب پیشوایم قرارگرفتنش و فرماندهی نظامی وی در جمهوری کوردستان، برجسته می گردد. به نصایحش و گذار از رود ارس و ناملایمتهای انفال و سر به نیست کردن هزاران بارزانی و سایرین که طی چند مرحله ی انفال کوردان گرمیان و کوردان فیلی و شیمیائی باران حلبجه ... در حال تفکر، وجودم را می لرزانند....

فایل دیگری باز می کنم. به دکتر قاسملو و شرفکندی فکر می کنم به ابعاد شخصیت دیپلماتیکش فکر می کنم. به نقشش در جنبش کوردی می نگرم. اینبار دیگر آهی از دل بر می کشم و دیگر طاقت نگارشم سر میرود و سیگاری را روشن می کنم و با حسرت و غمی کهنه در دل، بدان پکی عمیق میزنم...

بعد از چند دقیقه، به یک دیگر از رهبرانم، فواد سوسیالیستم می اندیشم.

به لحظه ی شهادتش و احترام نظامی دشمن بر جسد مطهرش فکر می کنم...

افکارم موج میزنند و بی محابا به سمت آپو میروند. به ناجوانمردی دشمنانم در برابرش فکر می کنم.

در حال نوشتن بودم که خانمی کورد، عکس پدر شهیدش را که در تهران به شهادت رسیده است و در صحفه ی یکی از دوستانم به اشتراک گذاشته است. به تفکری عمیق فرو میروم...

بغضم می ترکد و دیگر نمی توانم خودم را کنترل کنم. مادرم همیشه می گفت: وای بر آن روزی که مردان گریه کنند!؟.

خاطرات دوستان شهیدم را بیاد می آورم، دکتر... را بخاطر می آورم، زمانی که از هم خداحافظی کردیم و دست بر روی شانه ام گذاشت و با تبسمی گفت: در انتظارت می مانم تا در پی ما بیائید...

به خانم نامزد شهیدی که بعد از خواستگاری، نامزدش شهید می شود و اکنون در سنین پنجاه سالگیست، فکر می کنم.

به همسر شهیدی که با داشتن چندین فرزند شهید که جای خالی پدر را پر کرده است، فکر می کنم...

به سالمندی که با دیده ی پر از اشک و ذکر یاد برادران شهیدش که از من نظر می خواهد که آیا آزادی کوردستان را خواهم دید؟ فکر می کنم...

به معلم شهیدم فرزاد و یارانش فکر می کنم. به شیرینی که در جوانی به جرم کورد بودن پرپر و جوانیشد کامش تلخ گردید، فکر می کنم...

به فرهادی که کوهکنی از دیارم کوردستان بود، فکر می کنم...

به هیمنم(حسین خضری) فکر می کنم و هنوز صدای قهقه هایش در گوشم می پیچد. به روژهاتم فکر می کنم و...

دیگر انگشتانم توانائی تایپ ندارند و در ذهنم آنچه می گذرد را نمی تواند تایپ کند.

در نهایت انگشتانم به مغزم التماس می کنند که دست بردار و مغزم نیز ...

به انگشتانم فرمان میدهد که بنویس: کوردستانم را دوست دارم.

تصمیم گرفته ام این چنین باشم!


شورش شهباز/ به فکر فرو میروم و در ذهنم هیاهوهائی فراوانی برپا می شود. برای هر مسئله ای مغزم اتوماتیک وار تصمیماتی گرفته و بایگانی کرده و هراز گاهی این پرونده ها را که برخی از آنان در قفسه های ذهنیم خروارها گرد و غبار گرفته اند یا اینکه تازه ورق خورده اند و تصمیمات قبلی اصلاح شده اند، وجود دارد.

حال به این پرونده ها که آرشیوی مختص به خود دارند، می پردازم.

در بخش آرشیو سیاسی، مدلهائی از دیدگاه های کمونیستی موجود است. به بخش پرونده های این تفکرات میروم. پوشه های این پرونده ها بسیار پوسیده و از بس دست خورده و ورق خورده اند که نای تماس دست دیگری ندارند. به آخرین بازبینهای آنان نگاه می کنم و نهایتاً با توجه به سایر نظرات خارجی بدین ایدئولوژی که یک آن همچون فیلمی در جلوی چشمهایم رژه میروند، دیکتاتوری استالینی که به نظرم انحرافی از خط این ایدئولوژی است، زبان تفکراتم را بند می آورد. نهایتاً آخرین بازبینم که خودم را بدان قانع می کنم بدین شرح است که اجراء کنندگان سیستم کمونیستی، این سیستم را به خوبی نفهمیده اند و نسخه ی سوسیالیزمی علمی را برای مداوای ایدئولوژی مرده در تابوت، تجویز می کنم.

به دالان دیگری می پیچم، پرونده ای نازک از مطالعات فاشیستی را می بینم که سالهاست به سراغ آنان نرفته ام و چند سانتی گرد و غبار بر روی آن نشسته است. بدان نظری می افکنم و بیاد می آورم آخرین کتاب هیتلر بنام"نبرد من" که در بحبوحه ی نوجوانی آنرا بارها خوانده بودم و ژستهای فیزیکی که با این فکر می گرفتم را مرور می کنم. در نهایت نیز به آخرین اقدامات انجام شده بر روی این پرونده فکری را هرچند گرد وغباری کهنه و مشمئز آن در دماغم می پیچد را نگاه می کنم که خطی با رنگی قرمز که به حالت ضربدر برروی آن کشیده ام و با خطی درشت برای روی آن نوشته شده برای همیشه در بایگانی مختومه شود.

به راهم در راهروهای ذهنم ادامه میدهم. به پرونده های قطور ناسیونالیزم میرسم. پرونده های این بخش برخلاف دو بخش دیگر سالمتر و پوشه های روغنی جدیدی دارند!. پوشه ای مربوط به ناسیونالیزم فرهنگی، پوشه ی دیگر سیاسی، پوشه ای نژادی، پوشه ای جغرافیایی، پوشه ای همزیستی، پوشه ای اقتصادی، پوشه ای تاریخی و پوشه ای اجتماعی.

پرونده های گسترده ای که تئوریسنهای معروفی همچون مونتسیکو و روسو تا رواج و بسط آن از سوی ناپلئون در اروپا به چشم می خورد را بازنگری می کنم. فوراً ذهنم به قرن نوزده می آید و سلولهای خاکستریم بدین عصر طلائی ناسیونالیزم به تفکر می نشیند. فوراً جفرسون و پین بنیانگزاران ناسیونالیزم آمریکائی در پیش چشمان ذهنم مجسم می شوند. ورق میزنم. رواج دهندگان و به اوج رسانندگان ناسیونالیزم در انگلیس بنتام و گلادسون تا گاریبالدی و مزینی از بزرگترین تئوریسینهای این مکتب در ایتالیا و در فرانسه ویکتورهوگو و در آلمان بیسمارک پرچمداران ناسیونالیزم در دورانی فکری در ذهنم زنده می شوند.

به بخش تفکرات خاورمیانه ای آن میرسم که تماماً تقلیدی به نظر میرسند و معجونی غیر سالم از ناسیونالیزم را به خورد ذهنهای نوپا و خردسالی داده اند که بدون سیر تکامل طبیعی رشد و نمو خود، دچار شکستهائی یا بهره دهیهائی شده است که نمونه ی بارز آن ناسیونالیزم ترکی و عربی است که تراوش آن گرایشات فاشیستی در بین ترکها و عربیزم بعثی معروف به عروبه در بین اعراب شد. بخش فجایای بازتاب این افکار نیز که بر ملتم ژینوساید و انفال و سربه نیست کردن را بوجود آورد به نوبه ی خود همچنان مفتوح و بدین زودی بایگانی نخواهند شد.

با خسته شدن از فکر کردن در مورد ناسیونالیزم، نفسی تازه می کنم و به قفسه ی پرونده ی دمکراسی بر می خورم. در این بخش و قفسه ی پرونده های آن انواع دمکراسی از دمکراسی آتنی تا به مردم سالاری آخوندی و دمکراسی غربی و لیبرال ونهایتاً سوسیال دمکراسی اروپائی نظری می افکنم. این پرونده های وزین و پر درخشش فکری که مزین بنام دمکراسی است را همچون آدامسی در دهان دولتمردان و سیاستمداران می بینم. پرونده های فکری که بنام دمکراسی سالیان متمادیست به عناوینی ورق خورده اند و مغزم من نیز آنان را در آرشیو خود نگه داشته و هنوز به مرحله ی پایانی مختومه که مرگ فیزکی من است، جائی برای رفرم و نوآوری دارند.

به قفسه ی فلسفه ی نهلیزم بر می خورم. به تئوریسینهای آن که مبدئ اصلی آنان سرخوردگی فکری است، می اندیشم. این پرونده را کماکان باز گذاشته ام و چنین فکر می کنم که در نهایت عاقبتم بدان ختم خواهد شد. اما، بخود نهیبی میزنم و با عصبانیتی از آن می گذرم.

به اگزیستانسیالیم میرسم و قفسه ای را نگاه می کنم که قبلاً بدون آنکه نام مکتبش را بدانم، آثاری از شریعتی را خوانده بودم که شاگرد فکری یکی از اساتید برجسته ی این مکتب ژان پل سارتر بوده است. بدین فلسفه مقداری خو گرفته بودم، ولی با کنکاشی از آن و سنتزهای ایجادی این مکتب که از سوی شریعتی بعمل آمده از آن که نتیجه اش انقلاب ایران بود، مرا افسرده و بیزار می نماید. این پرونده نیز در ذهنم گهگاهی نکاتی را برجسته می نماید و از آن نکات درسی تازه می گیرم.

بر هر حال بخش تاریخی قفسه ای را به خود اختصاص داده که بیشتر پرونده های آن تاریخی تحلیلی براساس تجارب خودم و مطالعات نیمه ناتمامی که بعمل آورده ام، در آن وجود دارد. این بخش همیشه مفتوح و کلاسور پرونده های آن بطور مداوم باز و گهگاهی بدانها سرکی می کشم.

در این راهروها همچنان راه میروم و قفسه های متعدد دیگری از طرز زندگیم و نحوه برخوردهایم و اخلاقیات و روحیه ای که دارم را با حالتی اسرار گونه می نگرم و بسیار آهسته از آن می گذرم.

به بخش قفسه های تصمیمات سکوتی که اختیار کرده ام، میرسم. نخست به تک تک فریادهای را که درک می کنم و شعله آتشی بر درونم میزنند را مروری عمیق می کنم و فریادی از سکوتم را که از عدم کفایت و دسترسی به راه حلی است، در درون ذهنم و جسمم بدان اجازه خواهم داد تا فریادی سر دهد و طغیانی در برابر سکوتم از خود نشان دهد تا بداند لااقل فریاد رسی دارد.

در برابر نبرد و رقابت انسانها در قالبها و اقشار مختلف و گروه های گوناگون در چارتی بسته بندی شده چه در رژیمی دولتی و چه در سیستمی فکری و حزبی، سکوت می کنم.

به منطقی کوانتمیک روی می آورم و همه چیز را بطوری نسبی در ذهنم به لابراتوار تجزیه و تحلیل می سپارم. به قالبهای مخرب فکری و ایدئولوژیکی به هرنامی که هموار کننده ی کشتار و ظلم و ستمی مضاعف است، می اندیشم و در نهایت تصمیم می گیرم در سکوتی ظاهری و باطنی طوفانی بسر برم.